تبلیغات اینترنتیclose
پیچک( علیرضا بدیع )
شعر و ادب پارسی

 

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من

 

 

علیرضا 

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدیع



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

رباعی اذان
 

 
داخل که شدم ، به نام آهو گفتم

با اشک وضو گرفته ، «یاهو» گفتم


 
در مسجد عشق رفته بودم به نیاز

گفتند : اذان بگو ... من از او گفتم

 

 

علیرضا 

بـــــــــــــــــــــــدیع 

26/5/1386

http://alefbi.persianblog.ir/1386/5/

 

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 561

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

نام من عشق است
 


شبی با بید می رقصم ، شبی با باد می جنگم

که من چون غنچه های صبحدم بسیار دلتنگم
 

مرا چون آینه هرکس به کیش خویش پندارد

و الّا من چو مِی با مست و با هشیار یکرنگم
 

شبی در گوشه ی محراب قدری «ربّنا» خواندم

همان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم

 
اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست

که من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگم
 

به خاطر بسپریدم دشمان ! چون «نام من عشق است»

فراموش ام کنید ای دوستان ! من مایه ی ننگم

 
مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید

همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

 

 

 

علیرضا 

بـــــــــــــــــــــــدیع 

26/5/1386


 http://alefbi.persianblog.ir/1386/5/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 299

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

مگر که خون من است این که می شود نوشت
که پیک اولش این گونه برده از هوشت
 
کلیددار تویی ای نگاهبان بهشت
بگیر دست مرا و ببر به آغوشت
 
کشیده ای به ظرافت کمان ابرو را
به قصد جان من و خلق تا بناگوشت
 
سیاه بخت تر از موی سربه زیر تو شد
هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت
 
شهید اول این بوسه ها منم ... برخیز !
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت ...

 

 

علیرضا 

بـــــــــــــــــــــــدیع 

http://alefbi.persianblog.ir/1386/4/

 

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 203

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

  

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

 با دوست پریشانم  وبی دوست پریشان

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

 چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

 مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد

آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

 دست و دل من بر سر این سلسله لرزید

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

این زن که پری خوست... پری روست... پری شان ...

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان ...

 

 

 

علیرضا 

 بـــــــــــــــــــــــدیع 

http://alefbi.persianblog.ir/1386/3/

 

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 226

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تا کی ورق ورق کنم این سررسید را ؟
چون کودکی رسیدن سال جدید را ...

با دست زیر چانه تو را آه می کشم
چون غنچه ای که آخر اسفند عید را ...
 
برخیز و خاک را بنشان بر عزای باد
کافی ست هر چقدر که رقصانده بید را
 
با شعر مثل زورقی آشفته کرده ام
آرام رود های کران ناپدید را

بی شعر شاهی ام که پس از سال ها نبرد
در پیشگاه قلعه نیابد کلید را
 
چشمت اگر مجال دهد ترجمان شوم
با لهجه ی صریح تغزل شهید را ...
 
 

علیرضا 

بـــــــــــــــــــــــدیع 

http://alefbi.persianblog.ir/1386/1/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 190

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

پیشکش به تویی که تنها دلگرمی ام در این زمستانی ...
به :

خاتون نوشخند های ترش و آبدار

**

آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم  چون که زل زده ست
خورشید تیزچشم تو با ذره بین به من

ای قبله گاه ناز ! نمازت دراز باد !
سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم
نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشان
این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است
انگار داده است سلیمان نگین به من

محدوده ی قلمرو من چین  زلف توست
از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...

 

الهی   آمین !

 

 

 

علیرضا

 

بـــــــــــــــــــــــدیع

 

http://alefbi.persianblog.ir/1385/11/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 359

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

( همیشه خواسته ام از خدا فقط او را
چنان که خسته تنی چای قند پهلو را !
 
به مرگ راضی ام ؛  آن جا که راوی قصه
سپرده است به او پیک نوشدارو را
 
سفر که فاصله انداخت بین ما ، امروز
دوباره سوی من آورده این پرستو را )
***
- تن تو عطر پراکنده  یا که آورده ست
نسیم صبح نشابور با خود این بو را ؟

دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد
بریده اند به نام تو ناف آهو را
 
گرفته اند به نام غنایم جنگی
سیاه لشگر مو ها کمان ابرو را !
 
مرا دلی ست پر از آه و آرزو ...
مشکن برای روز مبادا چراغ جادو را
 
تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی
بگو چکار کنم چشم ماجرا جو را ؟

 

 

علیرضا

 بـــــــــــــــــــــــدیع

http://alefbi.persianblog.ir/1385/7/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 198

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

گرد آفرید شعر سپیدم  عنان به دست -

این بار از کمین به در آمد   کمان به دست

خلخال های ساخته از استخوان به پا

شمشیرهای آخته ی خون چکان به دست
 
در شیشه کرد خون مرا آن که پیش از این

آورده بود قلب مرا با زبان به دست
 
آسان به این پری نرسیدم ؛

که گفته اند : دشوار می رسد پر هندوستان به دست

دنیا به کام ما شد و نوبت به ما رسید

اما ...

 گرفت جای شکر ، شوکران به دست

هرچند جز شرنگ نصیب ام نشد ، ولی

ما ایستاده ایم هنوز استکان به دست
 
شمشیر خون چکان تو ای عشق سرفراز !

تا هست جان سرکش ما همچنان به دست 
 

 

علیرضا

 بـــــــــــــــــــــــدیع

http://alefbi.persianblog.ir/1385/4/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 182

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

اندوهِ پشت پنجره ، گلدانِ در گلو ...

حتا اتاق با نی و سنتور گریه کرد

مردی که ابر بود ـ پریشان و نا به جا ـ

، آن شب به چار گوشه ی ماهور گریه کرد

 در گیر و دار حصبه و سفلیس و جنگ سرد

 بابابزرگ عاشق خاتون شهر شد

با یاد « چشمی از گل نرگس خمار تر »

در کوچه باغ های نشابور گریه کرد

 کم کم به گریه فارغ از این ماجرا نشد ،

 کنج اتاق با دف و نی هم صدا نشد

در روشنای میکده ـ بی ترس محتسب ـ

 مشروب خورد و حبه ی انگور گریه کرد

کم کم شراب نیز از این قصه پا کشید ،

 کارش به « شیره خانه ی آمیرزا » کشید

این داغ را که با منقل در میان گذاشت ،

 تریاک سوخت تا ته و وافور گریه کرد 

 از پیرمرد ها که بپرسی هنوز هم

او را به دل سپردگی اش یاد می کنند

او را که بی قرار سواری به شکل مرگ ،

 یک عمر پشت پنجره کافور گریه کرد

 حالا زمان گذشته و من بیست ساله ام ...

در ابتدای راهم و ابری مچاله ام

بابابزرگ ! یک نفر از خاندان تو ،

 امروز با ترانه ی منصور  
                                                        گریه
                                                                                کرد ...

 

 

 

علیرضا

 

 بـــــــــــــــــــــــدیع

 

http://alefbi.persianblog.ir/1385/2/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 393

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

پیشانیت  سیاه مبادا به ننگ ها
ای ماه ! ای مراد تمام پلنگ ها !
 
این برکه ها برای تو بسیار کوچک اند
جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها
 
آراسته ست ظاهر رنگین کمان ولی
چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها
 
یک روز تو در اوجی و یک روز دیگری
دنیا دهن کجی ست به الاکلنگ ها
 
من چند روز پیش دلی را شکسته ام
من را به رسمیت بشناسید سنگ ها !

 

 

علیرضا

 

 بـــــــــــــــــــــــدیع

 

http://alefbi.persianblog.ir/1385/1/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 163

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

وزید باد و گرفت از سرم کلاهم را
یکی به من بدهد باز سر پناهم را
 
از این تراژدی آیینه اشک خواهد ریخت
اگر هر آینه در دل بگیرد آهم را
 
 منم که بازنویسی شدم پس از ده قرن
چنان که در عجبم متن اشتباهم را
 
 منم که گاه تجسم کنم سیاوش را
چنان که هیچ نیالوده ام نگاهم را
 
منم عصاره ی اسطوره های عصر کهن
و گاه در سرم این شاهزاده ها هم را ...
 
تفاوت من و پیشینیان من این است :
برادری که نداریم کنده چاهم را !!
 
و در حکایت من عشق هشتمین خوان است
سپرده ام به دلم انتخاب راهم را
 
پدر که تیغ  پسر را به دل نمی گیرد
درخت حرف تبر را به دل نمی گیرد
پدر ! ببخش رجز های گاه گاهم را
 
 همیشه آخر این شاهنامه خوانا نیست
یکی مچاله کند نامه ی سیاهم را ...


 
 

علیرضا

 بـــــــــــــــــــــــدیع

http://alefbi.persianblog.ir/1384/11/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 324

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
 
پاییزمی رسد که به مانند سال پیش
راز درخت باغچه را برملا کند
 
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ... - خدا کند ! -
 
اومی رسد که بازهم عاشق کند مرا
او قول داده است و باید وفا کند
 
او نیزعاشق است و راهی نمانده است
جز این که روزو شب بنشیند دعا کند ...
شاید اثرکند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر اوجا به جا کند
 
- تقویم خواست ازتو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند -
 
خش ... خش ... صدای پای خزان است ! یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند !
 

 

 

علیرضا

 

 بـــــــــــــــــــــــدیع

 

http://alefbi.persianblog.ir/1384/7/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 142

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

پیاله ای بشوی با شراب های مگو
و بعد هم دهن رب العالمین بشوی

تو را ملایکه در دست شان بچرخانند
ایاک نعبد ، ایاک نستعین بشوی

سیاه مشق زمان را چگونه شعر کنم ؟
که از شنیدن آن نیز شرمگین بشوی
 
گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعراب جهل بفرستد
که ناظم غزل عین و قاف و شین بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده ی زمین بشوی
 
«مدینه» بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی ست که بر روی ان نگین بشوی

« حسین » نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا» و «سین» بشوی
 
نگاه فاطمه مُهری به مِهر آغشته ست
بکوش لایق مهر صدآفرین بشوی
 
به خط «کوفی» ، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی
 
چه افتخاری از این بیشتر که پرچمدار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی ؟
 
تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافراز تر از این بشوی
 
برای شستن این راه با گلاب سرخ
قرار شد که تو تو این بار دستچین بشوی

 

 

علیرضا

 بـــــــــــــــــــــــدیع

http://alefbi.persianblog.ir/1384/6/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان سوم, | بازديد : 352

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

غزلی با طعم گس :


 

 
می رفت سمت در چمدانی که داشتی
ساعت به خواب رفت ، زمانی که داشتی ـ

کم کم برای رفتن آماده می شدی
از سرزمین ما به جهانی که داشتی

از آن دقیقه بود که یک در میان تپید
در نبض شعر من ضربانی که داشتی

بعد از دو چشم من به کجا خیره می شوند
چشمان نافذ و نگرانی که داشتی

پریای من ! دهان به دهان نقل می شود
با رودخانه ها جریانی که داشتی

از ماضی بعید به آینده می رود
آوازه ی دهان به دهانی که داشتی

این خاک را به ده هنر آغشته کرده اند
انگشت های قطره چکانی که داشتی

درباریان عرش برین غبطه خورده اند
این سال ها به تخت روانی که داشتی

مسحور واژه های تو بودند شاعران
از باب لحن و فن بیانی که داشتی

تاریخ معترف شده :  پیدا نمی شود
در جمله ی همیشه مکانی که داشتی

از شاهنامه آمده و چشم دوخته ست
« آرش » به ابروان کمانی که داشتی

« آن » ات چه بوده است که شش قرن پیش از این
حافظ سروده است از آنی که داشتی ؟

اردیبهشت آمده با تحفه های سبز
برگشته اند همسفرانی که داشتی ...
 
عطری به غیر عطر تو در این اتاق نیست
چیزی به غیر عکس تو بر روی تاق نیست ...

 

 

 

علیرضا

 

 بـــــــــــــــــــــــدیع

 

http://alefbi.persianblog.ir/1384/5/

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان دوم, | بازديد : 173

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ما دغدغه های مشترک کم داريم

يک وجه شبه به نام ماتم داريم

دستان مرا بگير ! از اين لحظه

ده نقطه ی اشتراک با هم داريم ...

 

 

علیرضا

 

 بـــــــــــــــــــــــدیع

 

http://alefbi.persianblog.ir/1384/5/

 

برچسب ها : ,

موضوع : علیرضا بدیع، شان دوم, | بازديد : 220